خیلی روز نحصی بود امروز امیدوارم دیگه تکرار نشه.اول صبحی با یه اتفاق وحشتناک شروع شدکه تعریف کردنش جز تنفر واسه من یکی هیچی نداره از ته وجودم به خراب بودن جامعمون پی بردم به اینکه بعضیاواقعا گرگ صفت اندو از انسانیت و وجدان بخصوص شعوووور هیچ بویی نبردن.واقعا واسه خودم متاسفم که تو این دوره زمونه بدنیا اومدم چند و قتی واسم سوال شده بود که چرا خدا مارو تو این وضعیت آفریده و ازمون توقع داره از زندگی ناامید نشیم...

اصلا بیخیالش داشتم میفرمودیم بعد از اون فاجعه(!)خیرسرم به آغوش مدرسه پناه بردم که اونجاهم ناظم محترممون با لی لی بازی کردن روی اعصاب بنده مستفیضمون نمودند از ایشون کمال تشکرو دارم اجرکم عندالله. ایشالا خدا سزاتو بده فریدونی که الکی گیر سه پیچ میدی به من از اول تا آخرصبحگاه لال مونی گرفته بودم در حالت دپرس شدیـــــددوستم گیر داده بود که چته تو امروز اومدم جواب بدم که دیدم یاحضرت فیل خانم فریدونی ناظم محترممون هیکل عالیه رو جابه جا فرموده(به جان خودم همین شکلیه) و به طرف اینجانب هجوم آوردندرفیق شفیق بنده استتارنمودن و در این وسط من مورد حمله اقوام وحشی ببخشید یعنی همون ناظم محترممون قرار گرفتم.این تا اینجاش از یه طرف هم تاریخ ادبیات امتحان داشتیم منم با این حالات دگرگون و خراب هرچی خونده بودم پریدتمام اینا دست به دست هم دادند تا آخراشکم دراومد جاتون خالی از اول تا آخرزنگ مثه بارون گریه کردم٬ به حال و روز خودم و اوضاع خراب جامعه و یه سری موارد دیگه تا حسابی خالی شدم جالب اینجاست که همه کلاسم مشتاق بودند دلیل اشکای منو بدوننداما دریغ از اینکه خودمم بهونه ای واسه گریه کردنم نداشتم پس ترجیح دادم همه تو کف ش بمونند

 

منـ نوشتـ:خدایا از اینـ حسـ شکـ و تردید درمـ بیار یایهـ کاریـ کنـ بتونمـ فراموشـ کنمـ٬گاهیـ واقعا دلمـ واسهـ الهه قدیما تنگـ میشهـ...

دردودلـ نوشتـ:آنشرلیـ همـ نشدیمـ یکیـ ازمونـ بپرسهـ:آنهـ تکرار غریبانهـ ی روزهایتـ چگونهـ گذشتـ؟!!