یادت هست مادر؟
اسمهـ قاشق رو گذاشتی قطار٬هواپیما٬کشتی!تایک لقمهـ بیشتر بخورمـ؟!...یادتـ هستـ؟

شدی خلبان٬ملوان٬لوکوموتیوران!

میگفتی بخور تا بزرگ بشی!آقاشیرهـ بشی!خانمـ طلا بشی!

و من عادت کردمـ هر چیزی را بدون اینکهـ دوست داشتهـ باشمـ قورت بدهمـ...

حتی بغض هایمـ را...!(!)

 

منـ نوشتـ:احساسمـ دچار بیـ حسیـ شدهـ٬دیگهـ نهـ دلیـ دارمـ برایـ دادنـ٬نهـ اشکیـ برایـ ریختنـ٬نهـ حرفیـ برایـ گفتنـ٬نهـ پاییـ برایـ رفتنـ٬نهـ جاییـ برایـ ماندنـ شعریـ برایـ خواندنـ و...کسیـ برایـ خواستن...

تکراریـ نوشتـ:آنشرلیـ همـ نشدیمـ یکیـ ازمونـ بپرسهـ:آنهـ تکرار غریبانهـ روزهایتـ چگونهـ گذشتـ ـ ـ...؟!!