چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، ‌خاطره هامو ورق می زنم..

یادش بخیر..

دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.

دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.

هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.

این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ،‌ حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.

مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.


این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.

اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..

هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..

بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!

شیشه نبود ،‌ پس چی شکست؟ .... اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ،‌ چه شیطونایی هستن ...

منـ نوشتـ:تو دنیایـ بچگیمـ:

-شبا موقعهـ خوابـ از سر سادگیـ ترسمـ از اینـ بود کهـ نکنهـ صب دیگهـ چشمامـ باز نشهـ نتونمـ جاییـ رو ببینمـ کور بشمـ...!!تو دلمـ بهـ خدا میـ گفتمـ امشبـ کهـ میخوابمـ صب یهـ وقت چشمامو کور نکنیا...!!

-خونـهـ مامانـ بزرگهـ کهـ میرفتیمـ ۲چرخهـ بابابزگمو کهـ دهـ برابر خودمـ بود برمیداشتمـ پامو میذاشتمـ رویهـ رکابش و دور باغچهـ ۲چرخهـ بازی میکردمـ!شونصد بارمـ کهـ با اونـ چرخهـ گندهـ چپـ میکردمـ بهـ رو خودمـ نمی اوردمو دوبارهـ بلند میشدمـ

-توحیاطهـ مامانـ بزرگهـ نزدیکهـ پاییز پر قاصدکـ میشدو اینـ قاصدکامـ میشدند همزبونهـ منـ چشامو میبستمـ آرزومو بهشونـ میگفتمو فوتشون میکردمـ

-توعالمـ خودمـ رفقایـ جونـ جونیمـ رابین هود بودو دارودستهـ اشـ!!!

-صدایـ تیتراژبرنامهـ کودکـ کهـ می اومدانگار دیگهـ تو اینـ دنیانبودمـ مثهـ جتـ دور اتاقـ میـ دویدمـ تا آهنگـ تیتراژتمومـ شهـ بعد خودمو میـ انداختمـ جلو تلویزیونـ  و انگار نهـ انگار کهـ تو اینـ دنیام...

-همیشهـ بستنیـ هامو نوک زبونیـ میخوردمـ کهـ دیرتر از همهـ تمومـ بشهـ و اونوقتـ فقط منـ بستنیـ داشتهـ باشمـ بهـ خیالـ خودمـ بقیهـ رو سوزبهـ دل کنمـ!!!

-همیشهـ از صدایـ جاروبرقیـ و لباسشوییـ و باد!!! میترسیدمـ.

-آخر اکثر کلمهـ هامـ(ی یا ایه) میذاشتمـ مثلا بهـ مامانـ بزگمـ میگفتمـ مادریـ یا وقتی کمرم میخارید میگفتمـ بخاریه اومد...!یا بهـ باد میگفتمـ بادیهـ!

منـ نوشتـ۲:بچهـ کهـ بودیمـ بستنیمانـ را گاز میزدند دنیا رو خرابـ میکردیمـ٬بزرگـ شدیمـ روحمانـ را گاز زدندو ما فقط سکوتـ کردیمــ....