6
بعدفیلم رفتیم سه تا همبر سفارش دادیم ورو سی سه پل نوش جون کردیم همینطور که داشتیم میل میفرمودیم و به خل و چل بازیای همدیگه می خندیدیم یهو یه جلبک!بقل من سبز شد و سلام کرد بروبچ اصفهانی میدونندتوی اتاقکا ی سه و سه پل که روبه آبه کلا جا سه نفر بیشتر نمیشه اما این یارو جلبکه بازور خودشو جا داد و شروع کرد به شر و ور گفتن که آقا من شماره مو بهت میدم بزنگ پسر از من خوشگلتر(!!!!!!)کجا پیدا میکنی و یه سری حرفای افسانه ای!طرف وقتی دید از پس ما بر نمیاد کیف منو برداشت گفت میندازمش تو آب.منم گفتم به بنداز...!بعد دیدم انگا راستی راستی حرفمو جدی گرف کیفو از دستش کشیدم.وخلاصه طغی و شدولی هم چند تا تیکه بارش کردند که تازه از فارابی*(*=تیمارستان درجه یک اصفهان)مرخص شدی و....طرفم انگار کلا با زبون آدمیزاد بیگانه بود وهی داشت پروتر میشد دستشو اورد جلو موهامنو کرد تو تازه یه تار مو منو کند منم دیگه اون رو هاپو م بالا اومد هر چی از تو دهنم بیرون اومد بارش کردم وقتی دید کاندیشن قرمزه تند تند شماره رو گفت و در رفت.بعد یه ده دقیقه که دوباره سروکله اش پیدا شد و بلند بلند شروع کرد نوحه!خوندن(نوشابه خواران امام حسین٬حسن حسین حسن حسین...!)یه چی تو همین مایه ها شدولی هم شروع کرد سینه زدن ما هم اون وسط ریسه میرفتیم ایندفه رفت طرف طغی که آقا شمارتونو بدین و از این چرت و پرتا ما هم که دیدیم اوضاع خیطه خواستیم به بقلی هامون بگیم این جلبک مزاحم میشه دیدم هـــــی وای ما محاصره شدیم و دست همشون تو یه کاسه اس اون دوتا پاشدند در رفتند موندم من منم نوشابه رو دادم دست پسره گفتم کوفتت کن!بچه قند تو دلش آب شد و باچنان ذوقی داد زد:هوراااا بچه ها نوشابه!منم دیدم حواسش پرت شده در رفتم...
خلاصه بگم شدولی پیشنهاد داد بریم میدون امام اونم چی پیاده تو راه که داشتیم میرفتیم نوبتی هر پسری که از روبه رومون رد میشد میشمردیم به سومیش که میرسیدیم اون میشد من(یعنی اگه پسر بو دیم این ریختی میشدیم!)خلاصه بازار خنده ای راه انداختیم یه دو دفه به من پیرمرد خورد(شانس نیس که)میدو ن امامم که رسیدیم به زور شدولی یه دور کامل زدیم دیگه وقتی دید در حال فلج شدنیم و کفش درد!گرفتیم رفتیم و پیتزا پیراشکی خریدیم و بلکم دوباره جون بگیریم.خلاصه تا ساعتای شیش تو خیابونا ول بودیم وقتی هم رسیدیم خونه خسته کوفته مجبورمون کردند بریم خونه مادربزرگه واسه شب یلدا اونجام که همش چرت میزدیم از خستگی من که طرفا ساعت ۱۱ رفتم خونه کلا روزش از شبش باحال تر بود.اینم واسه خودش یه خاطره شد...
منـ نوشتـ:خدایا میدونمـ کهـ خواستهـ خودمـ بودهـ لااقلـ کمکمـ کنـ بتونمـ پاشـ واستمـ...یهـ کمـ تحملـ٬فقط همینـ
منـ نوشتـ۲:اینـ روزا حالمـ خرابهـ...شبا بیشتر...
دلـ نوشتـ:ایـ باد بیا!کهـ میخواهمـ دلتنگیهایمـ را بهـ دستتـ بسپارمـ.../ایـ بارانـ ببار!میخواهمـ عشقـ بشویمـ.../ایـ آفتابـ کجاییـ بیا دیگر!میخواهمـ باسایهـ امـ آشتیـ کنمـ...
+تو این فیلمه بشارت*(*=رضا عطاران در نقش عزراییل)می گفت:خوش به حالتون که آدمید به دنیا میاید بزرگ میشید بچه دار میشد بچه هاتونو بزرگ میکنید آخرشم دوباره برمیگردید...اما ما چی همین جا بودیم همین جا هم میمونیم مثه شما آدما نمیتونم به کمال برسیم...حرفه قشنگی بود اما همین آدما خیلی هاشون کم اوردند خدایا کــــــات نمیدی؟؟هزار بار یه پلانو گرفتی....مابازیگرایه خوبی نمی شیم...باور کــــن
Why I sH0ld cAre WhaT 0ThER peoPlE tHiNK 0F ME?!