دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت 

 پاشنه کفش فردارو ورکشید 

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شدو تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردازدو رفت

کاغذ گذشته ها رو پاره کرد


نامه فرداها رو تا زد و رفت

طفلکی  تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت 

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت  

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زدو رفت...

 

بهـ یاد ناصرعبداللهیـ