----★ يواشكے هاے منــ ـ ★----

مینویسـ ـمـ بلکـ ـهـ فـ ـرو نشینـ ـ ـد اندوهـ دلـ ـ ــی...

یادش بخیـــــــر

یه روزی من بودمو این وبلاگ

چقد خاک گرفته اینجـ ـــا

2 سال گذشت

زمانه ما 2 سال خعععععلی بود نکن اینجور نگا!!!!!

+ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392در ساعت4 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

سلا مــ ـ ـ دوست جونا

من یه مدت بخاطر امتحانات نیستم این چند روزم نت نداشته بودیم

دلمـ برا همتونـ اندازه ( . ) این نقطه هه میشه

زود زود برمیگردم

التماس ۲عـــــــا از نوع شدیـــــــــ ــ ـ ـ ـــد

ف هـــلا

+ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391در ساعت12 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

چیهـ واستادی بر و بر منو نگاهـ میکنی ؟؟؟؟!!(!)

خب حرفمـ نمیادخبـــ ـ ـ...

+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391در ساعت3 PM #الـ ـ ــ ـي#|

 

 مـِهربانے  ام تـا كے  ؟‌

بــِگذار سـَخت باشـَم و سَرد

بـاران كـه باريد ، چـَتر بگيرَم و چـَكمه

خورشيد كـه تابيد پَنچره بــِبندم و تاريك

اشـك كه آمد ، دسـتمالے بَردارم و خُشك

دل كه رفـت ، نيشخـَندے بــِزنم و سوت ...

منـ نوشتـ:شنبهـ رفتیمـ مشهد اردهالـ سر خاکهـ سهرابـ...شاید اگهـ قابـ عکسـ کهنهـ اشـ بالای قبرشـ نبود هیچکسـ نمیفمید سهــــــراب سپهــــــری کسی ک خیلیا با شعراشـ زندگی میکنند اینجا زیر خاکهـ...خدایا کاش این سادگی رو عادلانهـ تو وجود آدماتـ تزریقـ میکردی!

 

منـ نوشتـ۲:حرفامـ چسبیدنـ ب کلهـ امـ خیالـ بیرونـ اومدنـ ندارنـ...فک کنمـ فسفرای مغزمـ تمومـ شده٬۴۵ دقیقهـ اس  دارمـ ب صفحهـ کلید نگا میکنم(!!!)

+ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391در ساعت3 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

ورسالت من این خواهد بود٬

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم...

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم...!

بهـ یاد حسینـ پناهیـ

منـ نوشتـ:با فنجانیـ چایـ همـ میتوانـ مستـ شد"اگر کسیـ کهـ باید باشد، بــــــاشد!

منـ نوشتـ۲:همیشهـ خدا همینجورهـ تا کسیـ یا چیزیـ رو از دست ندیـ قدرشو نمیدونیـ٬۱ رفیقـ داشتمـ تهـ رفاقتــــــــ بهمـ میگفتـ الهه منـ شبا سر جانماز واسهـ اینکهـ تو رو از دستـ ندمـ اشکـ میریزمـ میترسمـ از روزیـ کهـ دیگهـ کنارمـ نباشیـ...نفهمیدمـ کیـ بود....گذشتـ و گذشت زندگیـ دستشو گذاشتـ رو دکمهـ اسپیس(!)قدرشو ندونستمـ ازمـ دور شد.دلمـ واسش تنگـ شدهـ با اینکهـ هرروز میبینمشـ.

از منـ بهـ منـ نصیحتـ(!):گاهیـ لازمهـ واسهـ اینکهـ ارزشتـ جاتـ تو دلهـ کسیـ و خیلیـ چیزایـ دیگهـ مشخصـ شهـ دور بشیـ تا دستـ کسیـ بهتـ نرسهـ  اما...شایدمـ فراموشـ شدیـ...مواظبـ باشـ...زیاد دور نشو کهـ دیگهـ راهـ برگشتتو گم کنیـ....آدرس خونهـ دلشو رو دستتـ بنویسـ کهـ اگهـ گمـ شدیـ دوبارهـ برگردی...اینمـ نشونیش:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

 

اطلاعیه:راستیـ نظرتو راجع بهـ آهنگمـ بگو راستشـ میخوام بدونم حس اینـ آهنگـ همهـ گیرهـ یا فقط منـ مستشـ میشمـ...؟؟؟؟!!

+ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391در ساعت4 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

یادت هست مادر؟
اسمهـ قاشق رو گذاشتی قطار٬هواپیما٬کشتی!تایک لقمهـ بیشتر بخورمـ؟!...یادتـ هستـ؟

شدی خلبان٬ملوان٬لوکوموتیوران!

میگفتی بخور تا بزرگ بشی!آقاشیرهـ بشی!خانمـ طلا بشی!

و من عادت کردمـ هر چیزی را بدون اینکهـ دوست داشتهـ باشمـ قورت بدهمـ...

حتی بغض هایمـ را...!(!)

 

منـ نوشتـ:احساسمـ دچار بیـ حسیـ شدهـ٬دیگهـ نهـ دلیـ دارمـ برایـ دادنـ٬نهـ اشکیـ برایـ ریختنـ٬نهـ حرفیـ برایـ گفتنـ٬نهـ پاییـ برایـ رفتنـ٬نهـ جاییـ برایـ ماندنـ شعریـ برایـ خواندنـ و...کسیـ برایـ خواستن...

تکراریـ نوشتـ:آنشرلیـ همـ نشدیمـ یکیـ ازمونـ بپرسهـ:آنهـ تکرار غریبانهـ روزهایتـ چگونهـ گذشتـ ـ ـ...؟!!

+ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391در ساعت12 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

رسم آدمهای اینجاهمین است

تنها می گذارند٬ اما انتظار دارند تنها گذاشته نشوند

اشک را به تو هدیه میدهند ٬اما انتظار دارند کسی اشکشان را درنیاورد

فلانی٬امروز اگر اشک میریزی دلیلش رادر گذشته ات جست و جو کن

من گذشته ام رامرور کردم٬حقم است سختیه این روزها...!

از هردستی بدهی از همان دست پس می گیری...

 

منـ نوشتـ:تاروپود وجودمو اینـ جملهـ پر کردهـ"امروز اگر اشکـ میریزیـ دلیلشـ را در گذشتهـ اتـ جستـ و جو کن"

منـ نوشتـ۲:میترسمـ از رسیدنهـ آیندهـ ایـ  کهـ   مبــــهـــ مـــ ـه...

خدایا دنیاتو نگهـ دار  میخوامـ پیادهـ شمـ بسمهـ  از بسـ دور خودمـ چرخیدمـ ٬چرا باید زندگیـ کنمـ وقتیـ مقصدمـ ناکجا آبادهـ میترسمـ خیییییییلیـ میترسمـ از یهـ کلمهـ ناچیز کهـ همهـ چیزمو بهمـ ریختهـ "آیـــنده"خدایا دستمو بگیر نزاراذیتمـ کنهـ ازشــ بدمـ میاد...

منـ نوشتـ۳:حرفامو بزار بهـ حسابـ دردودلـ ناشکریـ نمیـ کنمـ هنوزمـ باورتـ دارمـ

+ پنجشنبه دهم فروردین 1391در ساعت3 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

حــــــــ ـوا....؟؟؟؟؟؟؟؟

تـــــــ ـو!!!!


مگر سیب را پوست کندی خوردی؟؟؟؟


که دنیــــا اینگونه پوست ما را میکند!!!!

 

منـ نوشتـ:حوا منمـ دخترتـ دختریـ کهـ ازتـ متنفرهـ آرهـ ازتـ بدمـ میاد چونـ بهـ خاطر یهـ سیبـ کوفتیـ مارو بهـ بازیـ گرفتیـ لعنتـ بهـ سیبـ لعنتـ بهـ دنیا خدایا تهـ نامردهـ دنیاتـــــ ـ ـ ـ

منـ نوشتـ۲:هیچیـ نگو هیچیـ....فقط یهـ کلمهـ بهمـ بگو همشـ دروغـ بود همشـ شوخیـ بود مطمئن باشـ اینو کهـ ازتـ شنیدمـ میرمـ اونقدر دور میشمـ انقدر دور کهـ فقط تویـ خوابت ببینیمـ میشم یهـ نقطهـ کور یهـ تصویر ماتـ...ازتـ دور میشمـ اما دلم خوشهـ سالمیـ صد دفهـ بتـ گفتمـ اگهـ دشمنممـ بودی راضی نبودم یهـ خراش رو تنتـ بیفتهـ بگو چیزیتـ نشدهـ...زود باشـ...باید جوابـ اشکامو بدیـ..یالا بگودروغـ بود

+ یکشنبه ششم فروردین 1391در ساعت1 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

کاش دانه های دلم همچو اناری پیدا بود تا میدیدی هر دانه هزار دانه تو را

 دوست دارد٫ کاش لحظه ای در چشم من خود را تماشا می کردی تا باورت

می شد تا کدامین اوج عاشق توام.

هرکجا باشی جایت سبز٫هر چه باشی لبانت پرخنده باد.اندیشه ات را با که

 می پرانی؟!خوش به حالش! اما مرا همین بس که دوستت دارم   تا آ خرین

 نفس وجودم مثل دیروز٫مثل امروز تا ته فردا... 

 

منـ نوشتـ:ladies &gentelmens happy new year..

منـ نوشتـ2:این پستـ عیدیـ منـ بهـ شما و البتهـ خودمـ

منـ نوشتـ3: 365روز پیشـ لحظهـ تحویل سالـ فقط اشکـ و اشکـ و اشکـ...گریهـ می کردمـ چهـ جور!اونقــدر کهـ تا آخر سالـ همینـ اشکا مهمونـ ناخوندهـ چشمامـ بود                                                             اما امسالـ از چشمامـ قول گرفتمـ کهـ بهـ حرفـ دلمـ گوشـ ندهند گوشاشونو بگیرن  از دلمـ خواستمـ کوهـ کهـ نهـ ولیـ بکنند دلـ بکنند از دلاییـ کهـ عبور موقتـ اند میاند میشینند گوشهـ دلتـ چند روزیـ می خورنـ و میخوابند و آخرش بیـ خدافظیـ یا با خدافظیـ میرند...آهایـ دلکمـ امسالـ دیگهـ مالـ خودمـ باشـ بزار با خدایـ خودمـ عشقبازیـ کنمـ نهـ هیچـ فرد اضافهـ ی دیگه ایـ باور کنـ اگهـ قبولـ کنیـ همونـ خداییـ کهـ بهتـ گفتمـ تعریفشو کردمـ هر روز هرشبـ هر ثانیهـ یهـ لقمهـ آسمونـ مهمونتـ می کنهـ اونقدر کهـ طعمـ عشقـ همهـ آدما مزهـ شربتـ سرماخوردگیـ هاییـ رو میدهـ کهـ بچهـ بودمـ مامانمـ بهـ زور بهـ خوردمـ می داد..(!)

+ سه شنبه یکم فروردین 1391در ساعت2 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

من دوس دارم همیشه از لب جدول راه برم !شاید کفش زرد بپوشم با بندای قرمز و آبی !
شاید با خودم بلند بلند آواز میخونم حتی بعضی وقتا جواب خودمم میدم دعوام هم میشهبا خودم تازه !!!
تو بگو دیونه .... مهم نیست ! من دنیامو دوس دارم ... انقدر زیاد که با دنیای هیچکس عوضش نمیکنم

منـ نوشتـ:سرمـ شلوغهـ!منمـ و تنهاییو...بازمـ منـ...!

منـ نوشتـ ۲:خدایا بمیرمـ براتـ چیـ میکشیـ از دستـ بندهـ هاتـ

منـ نوشتـ۳:پیشـ خودتـ شاید فکـ کنیـ دیوونهـ امـ ولیـ یهـ روز خوبـ میاد اینو میدونمـ...

 

+ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390در ساعت8 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، ‌خاطره هامو ورق می زنم..

یادش بخیر..

دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.

دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.

هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.

این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ،‌ حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.

مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.


این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.

اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..

هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..

بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!

شیشه نبود ،‌ پس چی شکست؟ .... اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ،‌ چه شیطونایی هستن ...

منـ نوشتـ:تو دنیایـ بچگیمـ:

-شبا موقعهـ خوابـ از سر سادگیـ ترسمـ از اینـ بود کهـ نکنهـ صب دیگهـ چشمامـ باز نشهـ نتونمـ جاییـ رو ببینمـ کور بشمـ...!!تو دلمـ بهـ خدا میـ گفتمـ امشبـ کهـ میخوابمـ صب یهـ وقت چشمامو کور نکنیا...!!

-خونـهـ مامانـ بزرگهـ کهـ میرفتیمـ ۲چرخهـ بابابزگمو کهـ دهـ برابر خودمـ بود برمیداشتمـ پامو میذاشتمـ رویهـ رکابش و دور باغچهـ ۲چرخهـ بازی میکردمـ!شونصد بارمـ کهـ با اونـ چرخهـ گندهـ چپـ میکردمـ بهـ رو خودمـ نمی اوردمو دوبارهـ بلند میشدمـ

-توحیاطهـ مامانـ بزرگهـ نزدیکهـ پاییز پر قاصدکـ میشدو اینـ قاصدکامـ میشدند همزبونهـ منـ چشامو میبستمـ آرزومو بهشونـ میگفتمو فوتشون میکردمـ

-توعالمـ خودمـ رفقایـ جونـ جونیمـ رابین هود بودو دارودستهـ اشـ!!!

-صدایـ تیتراژبرنامهـ کودکـ کهـ می اومدانگار دیگهـ تو اینـ دنیانبودمـ مثهـ جتـ دور اتاقـ میـ دویدمـ تا آهنگـ تیتراژتمومـ شهـ بعد خودمو میـ انداختمـ جلو تلویزیونـ  و انگار نهـ انگار کهـ تو اینـ دنیام...

-همیشهـ بستنیـ هامو نوک زبونیـ میخوردمـ کهـ دیرتر از همهـ تمومـ بشهـ و اونوقتـ فقط منـ بستنیـ داشتهـ باشمـ بهـ خیالـ خودمـ بقیهـ رو سوزبهـ دل کنمـ!!!

-همیشهـ از صدایـ جاروبرقیـ و لباسشوییـ و باد!!! میترسیدمـ.

-آخر اکثر کلمهـ هامـ(ی یا ایه) میذاشتمـ مثلا بهـ مامانـ بزگمـ میگفتمـ مادریـ یا وقتی کمرم میخارید میگفتمـ بخاریه اومد...!یا بهـ باد میگفتمـ بادیهـ!

منـ نوشتـ۲:بچهـ کهـ بودیمـ بستنیمانـ را گاز میزدند دنیا رو خرابـ میکردیمـ٬بزرگـ شدیمـ روحمانـ را گاز زدندو ما فقط سکوتـ کردیمــ....

+ جمعه نوزدهم اسفند 1390در ساعت5 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

خدآیــــآ....

جآی سورهـ "عشـــــق" در قرآنت خآلی یست

کهـ اینگونهـ آغآز گردد:

"و قسم بهـ روزی کهـ قلبت رآ می شکننــــــد٬وتـــــو جز خدآییــــــت مرهمی نخوآهی یافتــ ـ  ـ  ـ ..."

 

منـ نوشتـ:رفتمـ...برگشتمـ...طعمهـ پارسالو نمیـ داد سفرشـ٬ولیـ بویـ خوبیـ داشتـ...از همونـ عطراییـ کهـ چشماتو میبندیـ٬ نفسـ میـ کشیـ عمیـــــــــق٬ هوارو میبلعیــ٬یهو آرامشـــــ تو وجودتـ تزریقـ میشهـ...        بویــــ شهـــــــیــــــ ـ ـد....عطر شهادتــــ ـ ـ....خیــــلـــیـ نابهــ...خیـــــــــلیـ

 

منـ نوشتـ ۲:رفتمـ گوگلـ علامهـ طباطباییـ(سوتفاهمـ نشهـ تحقیقـ داشتیمـ واسهـ جامعهـ شناسیـ)رو سرچ کنمـ یعنیـ همهـ از دمـ فیلتـــــر!!(!!!!)آخهـ اینـ چهـ وعضشهـ یعنی اوشونـ هم آآآآآآرهههههـ..نمیگنـ اونـ بندهـ یـ خدا تنش تو گور میلرزهـ؟؟!!.خدایا توبهـ!

+ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390در ساعت10 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

پنجره را باز کُن...تا خُدا را صدا بزنی

تا بگـــــویی چقــــــدر دوستـــــــش داری...

اگر آنقدر کوچکی که دستت به دستگیره پنجره نمی رسدتا بازش کُنی

خُــــــدا را صدا بزن تا پنجره را باز کُند تا بگوید چقــــدر دوستــتـــــــــ دارد...

 

+آهایـ مخاطب خاص دیدیـ دیدیـ آخرشـ رفتنیـ شدمـ دیدیـ اشکامو بیـ جوابـ نذاشتـ...هرچقد همـ بزرگـ بشمـ بازمـ واسهـ جا گرفتنـ تو آغوششـ خیلی کوچیکمـ اما هنوز توگوشهـ کنار آغوششـ جا دارمـ هنوز وقتیـ از همهـ آدمـ نماهایـ خاکیـ خستهـ میشمـ تو یه تیکهـ از آسمونشـ پناهمـ میدهـ ...فقط کافیهـ باورشـ کنمـ

 

بعدا نوشتـ:خدایا ازتـ خواهشـ میـ کنمـ دیگهـ ظرفیتمـ تکمیلهـ دیگهـ نمیـ تونننننننننننمـ...اینـ دفهـ رو خواهشا بیـ خیالـ شو

منـ نوشتـ:اینـ روزا دو دلمـ زیــــــاد.متقاضیـ باشهـ یکیـشونواهدا میکنمـ...(!!!!!)

+ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390در ساعت12 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

 

آشفته پریشون/بیخیال تموم حد و مرزا/خالی از فکر خالی از منطق/دلم قلت می خواهد دلم پشتک و وارو می خواهد صدا می خواهد از جنس فریاد/نه! خوشی زیر دلم نزده٬فقط...فقط زندگیم را چاشنی دیوانگی می دهم تا از این طعم گس دور شود!کمی هم تو بچش!به امتحانش می ارزد...

 

منـ نوشتـ:    - :از چهـ رنگیـ خوشتـ میاد؟         + :کــمـــرنـــگـ!!

منـ نوشتـ۲:=

+ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390در ساعت11 AM #الـ ـ ــ ـي#| |

این چند روز تعطیلی فجیه حالم خط خطی بود دو روزشو که تو خونه پشه میپروندم دیگه مامی منم طاقت نیورد و فرستادم خونه مامان بزرگم اینا دو شبم اونجا تشریف داشتم بدک نبود بعض خونمون بود که درودیوارش آدمو قورت میداد داییم یه ذره خل گیری در می اورد روح و روانمون شاد شه کلی هم هله هوله رو کرد باهم خوردیم.تـــــا امروز صبح که شدولی بهم زنگ زد گف ماشین خریدم(!!!!!)بپر بریم ولگردی منم که انگار دنیارو بهم دادند گفتم پس بیا دنبالم خلاصه آماده شدم اومد در خونه مامان بزرگم اینا حالا بگو چی خریده؟!! رنـــــو!تازه یه ده نفرم ریخته بود توش که وقتی میخواستی سوار شی باید میپوشیدیش!خلاصه رفتیم سوار شدیم یه ذره ناشی گیری در اوردیم تو خیابونا ول گشتیم آها اینم بگمم اونموقع که داشتن میومدن دنبال من مریم(آبجی شدولی)پشت ماشین نشسته بوده یهو وسط خیابون ماشین خاموش میکنه این مریمم بدون گواهینامه هول میکنه از ماشین میپره بیرون و الفرار شدولی هم از ترسش میپره بیرون میمونه طغی تک و تهنا تو ماشین در ماشینم باز نمیشده اون بدبخت تو ماشین گیر کرده بود دیگه یه مرده اون وسط دلش به رحم میادو ماشینو میزنه کنار از وسط خیابون

خلاصه دفه بعد دیگه از ترسمون ماشینو دادیم دست شدولی که گواهینامه ام داشته باشه.اون کج سلیقه هم بردمون سر مزار(بهشت زهرا)اونجام که رفتیم همینجور هی از درودیوار بلا نازل میشد اولش که یه ماشین پر پشه و مگس(پسر)کورس راه انداخته بود باهامون بعدشم همونجا تو قبرستون بنزین تموم کردیم دیگه پسرعمه بدبختمو اجیر کردیم رفت بنزین برامون اورد و بعدیه ساعت سالم و سلامت رسیدیم خونه ایشاا... واسه دفه بعد هرجاخواستیم بریم یه وصیت نامه همراهمون میبریم که زیادی ناکام از دنیا نریم...بععععععععععله

 

همینجوری نوشتـ:بهـ جداییـ نــــــادر از سیمینـ جایزهـ دادند

بهـ جداییـ منـ از تو دستهـ بیلمـ نمیدنـ(!!!!)پس بیا بشینـ سر جاتــــــ ـ ـ...(!)

+ یکشنبه دوم بهمن 1390در ساعت9 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

روحیه ام درد میکنه در حد بنز٬باعث بانیش یکیه که اگه بگم شاید خیلیا بخندند اما همین هیچی همه چی رو رو سرمن خراب کرده انگار دارم از درو دیوار مشت میخورم باشه خانم هیچی باکی نیس ولی یه روزی باید جواب اشکایی که از صبح تا حالا امونمو بریده بدی ازت بدم میاد...کاش میتونستم بت بگم...کاش میفهمیدی چی کشیدم...اما بدون واسه رسیدن به خواسته ام به تو هیچ احتیاجی نیس اونی که اون بالاست اصل کاره...هی هیچی فقط من نبودما اشک خیلیای دیگه رو دراوردی...بازم میگم باکی نیست خیالی نیس ملالی نیس...اما غمش رو دلم هس...این اشکای لعنتی هس...

 

خدایا من کجای دنیاتم میشه اینو بهم بگی...؟؟؟؟؟؟!

هوایـ امشبمـ با فکرتـ خرابهـ

بدونهـ تو خورشید محالهـ بتابهـ

توفانوسـ شبهایـ بیداریمـ باشـ

نجاتـــمــ بـــدهـ 

+ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390در ساعت11 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

خدايــــا.......میخوام جوري باشم که وقتي این روزا تموم  شد،بیام بزنم رو شونه ت!
بگم:

جـــــنبه رو حـــال کـــــردی..؟!!(!)

 

بعدا نوشتـ:یهوییـ از خودمـ بدمـ اومد...دلمـ نمیخواد منـ باشم!.همیشهـ آرزو داشتمـ جودیـ ابوتـ(!) باشمـ...وایـ خدا اگهـ میشد...

+شدولیـ بمـ میگهـ: "ننــهـ تــ ـورانـ" !!!!!!!!(!)منمـ بشـ میگمـ:زمبـــ ـ ـهـ!!!!!!!(!)اینـ بهـ اونـ در...

+ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390در ساعت5 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

من عاشق بارونـ و گیتارمـ

من روزها تا ظهر میخوابمـ

من هرشبو تاصبح بیدارمـ

من خیلی وقتا ساکتم سردمـ

وقتی که میرم توخودم شاید پاییز سال بعد برگردمـ

می بوسمت فردا نمیمونمـ

تودائم ازآینده میپرسی من حال فردامم نمی دونمـ

توفکر یک آغوش محکم باش آغوش این دیوونه محکم نیستـ

صـــــــــــــدبارگفتم باز یادت رفتـ

"دنیـــــآی مآ اندآزه هم نیستـــ ـ ـ ـ "

 

منـ نوشتـ:مردهـ یـ اینـ شعرمـ...

درددلـ نوشتـ:یهـ هیونگمـ(!) نداریمـ موقعـ دلتنگیـ دلداریمونـ بدهـ/ یهـ دوسـ پسرمـ نداریمـ بیاد اینجارو بخونهـ برهـ خودشو از روی "سیـ و سهـ پلـ" پرتـ کنهـ تو آبـ ما نگاشـ کنیمـ و افتخار کنیمـ یکیـ بهـ خاطر ما خودشو کُشتـ!/یهـ دوستـ پسر نداریمـ وقتایـ بیکاریـ هیـ بزنیمـ سرشـ...فحشـ بارونشـ کنیمـ...یعنی چی خبـــ..!/یهـ دوستـ پسر نداریمـ هولشـ بدیمـ تویـ برفا با دماغـ بخورهـ زمینـ حداقلـ یهـ بهونهـ داشتهـ باشیمـ بگیمـ برهـ دکوراسیونـ صورتشو تغییر بدهـ/ هیـ لولهـ گــــاز یاد قدیما بخیر...

همینجوریـ نوشتـ:in box این روزای من:Eli,takhaiol,7575,iranvellبازمـ بهـ مرامـ اینـ ایرانولـ کهـ هنوز یادشهـ یهـ روزیـ یهـ جاییـ یهـ سیمـ کارتیـ کوفتیـ زهرماریـ ما ازشـ خریدیمـ...والا!

 

+ دوشنبه دوازدهم دی 1390در ساعت4 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

دیروز به پیشنهادشدولی*وطغی*(*=دختر عمه های گرامی بنده)قرار شد از صب بزنیم به خیابون و صفاسیتی از نوع مجردی.اول قرار شد بریم ۳۰نمابه انتخاب اینجانب رفتیم"اخلاقتو خوب کن"ودیدیم فیلمش بدک نبود طبق معمول(البته اگه توجه کرده باشین عادت همه اس)هله هوله هارو واسه تبلیغ ها خوردیم و فیلم شروع نشده تموم کردیم(!)آها اینم بگم تایادم نرفته ما ۵ تا بلیط داشتیم که دوتاش اضافی می اومد شدولی شرط بست که این بلیطارو بفروشه رفتیم دم سینماوخلاصه یه بازار سیا راه انداختیم اول یه پسره رو گیر کشیدیمو بلیطا رو بش قالب کردیم اماپسره ی احمق نخود مغز رفت به متصدی بلیط فروشی گفت و مرده هم آب پاکی رو ریخت رو دستش و گفت من این بلیطارو قبول نمی کنم باید از خودم بخرین...ما هم دیدیم انگار لو رفتیم دیگه از درد مجبوری رفتیم دم یه ۳۰ نما دیگه و بلیطارو نصف قیمت فروختیم به دو نفر دیگه!                                                                     

بعدفیلم رفتیم سه تا همبر سفارش دادیم ورو سی سه پل نوش جون کردیم همینطور که داشتیم میل میفرمودیم و به خل و چل بازیای همدیگه می خندیدیم یهو یه جلبک!بقل من سبز شد و سلام کرد بروبچ اصفهانی میدونندتوی اتاقکا ی سه و سه پل که روبه آبه کلا جا سه نفر بیشتر نمیشه اما این یارو جلبکه بازور خودشو جا داد و شروع کرد به شر و ور گفتن که آقا من شماره مو بهت میدم بزنگ پسر از من خوشگلتر(!!!!!!)کجا پیدا میکنی و یه سری حرفای افسانه ای!طرف وقتی دید از پس ما بر نمیاد کیف منو برداشت گفت میندازمش تو آب.منم گفتم به بنداز...!بعد دیدم انگا راستی راستی حرفمو جدی گرف کیفو از دستش کشیدم.وخلاصه طغی و شدولی هم چند تا تیکه بارش کردند که تازه از فارابی*(*=تیمارستان درجه یک اصفهان)مرخص شدی و....طرفم انگار کلا با زبون آدمیزاد بیگانه بود وهی داشت پروتر میشد دستشو اورد جلو موهامنو کرد تو تازه یه تار مو منو کند منم دیگه اون رو هاپو م بالا اومد هر چی از تو دهنم بیرون اومد بارش کردم وقتی دید کاندیشن قرمزه تند تند شماره رو گفت و در رفت.بعد یه ده دقیقه که دوباره سروکله اش پیدا شد و بلند بلند شروع کرد نوحه!خوندن(نوشابه خواران امام حسین٬حسن حسین حسن حسین...!)یه چی تو همین مایه ها شدولی هم شروع کرد سینه زدن ما هم اون وسط ریسه میرفتیم ایندفه رفت طرف طغی که آقا شمارتونو بدین و از این چرت و پرتا ما هم که دیدیم اوضاع خیطه خواستیم به بقلی هامون بگیم این جلبک مزاحم میشه دیدم هـــــی وای ما محاصره شدیم  و دست همشون تو یه کاسه اس اون دوتا پاشدند در رفتند موندم من منم نوشابه رو دادم دست پسره گفتم کوفتت کن!بچه قند تو دلش آب شد و باچنان ذوقی داد زد:هوراااا بچه ها نوشابه!منم دیدم حواسش پرت شده در رفتم...

خلاصه بگم شدولی پیشنهاد داد بریم میدون امام اونم چی پیاده تو راه که داشتیم میرفتیم نوبتی هر پسری که از روبه رومون رد میشد میشمردیم به سومیش که میرسیدیم اون میشد من(یعنی اگه پسر بو دیم این ریختی میشدیم!)خلاصه بازار خنده ای راه انداختیم یه دو دفه به من پیرمرد خورد(شانس نیس که)میدو ن امامم که رسیدیم به زور شدولی یه دور کامل زدیم دیگه وقتی دید در حال فلج شدنیم و کفش درد!گرفتیم رفتیم و پیتزا پیراشکی خریدیم و بلکم دوباره جون بگیریم.خلاصه تا ساعتای شیش تو خیابونا ول بودیم وقتی هم رسیدیم خونه خسته کوفته مجبورمون کردند بریم خونه مادربزرگه واسه شب یلدا اونجام که همش چرت میزدیم از خستگی من که طرفا ساعت ۱۱ رفتم خونه کلا روزش از شبش باحال تر بود.اینم واسه خودش یه خاطره شد...

منـ نوشتـ:خدایا میدونمـ کهـ خواستهـ خودمـ بودهـ لااقلـ کمکمـ کنـ بتونمـ پاشـ واستمـ...یهـ کمـ تحملـ٬فقط همینـ

منـ نوشتـ۲:اینـ روزا حالمـ خرابهـ...شبا بیشتر...

دلـ نوشتـ:ایـ باد بیا!کهـ میخواهمـ دلتنگیهایمـ را بهـ دستتـ بسپارمـ.../ایـ بارانـ ببار!میخواهمـ عشقـ بشویمـ.../ایـ آفتابـ کجاییـ بیا دیگر!میخواهمـ باسایهـ امـ آشتیـ کنمـ...

+تو این فیلمه بشارت*(*=رضا عطاران در نقش عزراییل)می گفت:خوش به حالتون که آدمید به دنیا میاید بزرگ میشید بچه دار میشد بچه هاتونو بزرگ میکنید آخرشم دوباره برمیگردید...اما ما چی همین جا بودیم همین جا هم میمونیم مثه شما آدما نمیتونم به کمال برسیم...حرفه قشنگی بود اما همین آدما خیلی هاشون کم اوردند خدایا کــــــات نمیدی؟؟هزار بار یه پلانو گرفتی....مابازیگرایه خوبی نمی شیم...باور کــــن

+ پنجشنبه یکم دی 1390در ساعت2 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

دیگر هوآیـ برگردآندنشـ رآ ندآرمـ...

هرجآ کهـ دلشـ میـ خوآهد برود...

فقط آرزو میـ کنمـ وقتیـ دوبآرهـ هوآیـ منـ بهـ سرشـ زد....

آنقدر آسمآنـ دلشـ بگیرد کهـ بآ هزآر شبـ گریهـ چشمآنش بآز همـ آرآمـ نگیرد

+ پنجشنبه یکم دی 1390در ساعت1 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

آدمک آخر دنیاست بخنـ ـ د

آدمک مرگ همین جاست بخنـ ـ د

دست خطی که توراعاشق کردشوخی کاغذی ماست بخنـ ـ د

آدمک خرنشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخنـ ـ ـ ـ د

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخنـ ـ د

 

منـ نوشتـ: حالـ اینـ روزایـ منـ---->

الکیـ نوشتـ: hey you return oooom oom(!)
-دیگهـ هیـچـ چیزیـ ازمـ نموندهـ دنیا جز همینـ جونمـ کهـ موندهـ کفـ دستمـ اینـ کهـ چیزیـ نیستـ دیگهـ تهـ موندهـ هاشهـ همینمـ بگیرشـ از منـ ناز شصتتـ

+ پنجشنبه هفدهم آذر 1390در ساعت7 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

Fly me to the moon

Let me play among the stars

 Let me see what spring is like

On a-Jupiter and Mars
In other words, hold my hand

In other words, baby, kiss me

Fill my heart with song

And let me sing for ever more

 You are all I long for

 All I worship and adore

 In other words, please be true

In other words, I love you

+هیونگنیممـ تمومـ شد...جیییییییییییییییییییییغ(ازنوع بنفش)

+اینـ متنـ یکیـ از آهنگایـ سریالهـ.فوقـ العاده اسـ.هرچیـ گشتمـ نسخهـ اورجینالشوپیدا نکردمـ ای خدااااااااااا


ادامـ ـه حرفـ ـام
+ جمعه یازدهم آذر 1390در ساعت8 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت 

 پاشنه کفش فردارو ورکشید 

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شدو تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردازدو رفت

کاغذ گذشته ها رو پاره کرد


نامه فرداها رو تا زد و رفت

طفلکی  تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت 

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت  

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زدو رفت...

 

بهـ یاد ناصرعبداللهیـ

+ چهارشنبه دوم آذر 1390در ساعت8 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

تولد تاریخ مصرف گذشته ام مبارک!روزتولدم روز قشنگی بود پر ازبارون.معمولا تو این روزاست که میفهمی واسه چه کسایی ارزش داری.همه بچه ها به یادم بودند ساعت ۱۲ که شد رگبار اس ام اس شده بود تو گوشیم.خوشحالم که هنوز واسه بعضیا یه خاطره فراموش نشده ام.شب تولدم با باباییم رفتیم واسه کلاس شیرینی و وسایل اسنکو خریدیم به اکیپ خودمون یه ناهار با دست پخت خودم دادم خیلی چسبید بخصوص اینکه زیر بارون ناهارمونو خوردیم.مرضی و غالی دست به یکی کرده بودند و یه کادو مشترک واسم اوردند اونم چه کادویی یه مای بیبی رو کادو کرده بودند با ماژیک قهوه ای روش نوشته بودند"الی تولدت مبارک"!(!) اونروزم خاطره ای شد واسه خودش

تو این هفته حالو هوام بدجوری ریخته بودبهم شنیدین میگن "گاهی وقتا نمیتونی غصه بخوری رسما غصه تو رو میخوره" منم یه همچین حسی داشتم بی دلیل دنبال بهونه میگشتم واسه اشک ریختن.هرچند زیادم بی دلیل نبود...راستش به این پی بردم وقتی که نباشه حالم بهتره اما تا دوباره پیداش میشه روح و روانم میریزه بهم شاید تقصیر خودمه نمیشه گفت آدم بدیه تا حالا ازش بدی ندیدم اما خودم دوس ندارم بهش عادت کنم یا هرچیز دیگه ای...اصلا بیخیالش دوس ندارم یه روزی وقتی گذشته رو مرور میکنم به خودم بگم وای چقد احمق بودی!داشتم میفرمودیم:به غیر از مسئله مذکور یه کار بد دیگه هم کردم.چه میشه کرد این شیطونه وقتی قلقلک میده یعنی بد جور قلقلک میده ها(ازاون حرفابود!)چند روز پیش فاطمه دوستم یه سررسید داد بم گفت:هرچه میخواهت دل تنگت بینویس!ولی نبینم فوضولیت گل کنه بری صفحه ها قبلو بخونیا(البته فاطمه هیچ وقت اینطور صحبت نمیکنه من درون مایه حرفشو نوشتم)منم گفتم:نه بابا این حرفا چیه میزنی اصلا فوضولی به گروه خونی ما نمیخوره و...خلاصه اینجانب به وجدانم قول دادم دست از پا خطا نکنمومحل سگ به شیطون ندم.سررسیدو بردم خونه تا دوکلوم حرف حساب واسه رفیقم بنویسم که یهوییییی بادی وزیدو برگه ها رفتند صفحه بعد.کاملا یهویییی!منم که به سبک یهوییییی اعتقاد داشتم وجدان رو فرستادم دنبال نخود سیاه و....دیگه بقیشو خودتون میدونید.چیز خیلی بخصوصی نوشته نشده بود یعنی فاطمه قبلا بهم گفته بود خاطرات روزانشه.میدونید شاید قسمت بود تا من این دفترو بخونم بلکم یه تلنگری باشه واسم و به خودم بیام.آخه این فاطمه ما شدیدا دختر دل پاکیه بدون اغراق میگم قلبش مثه آینه صافه.تازه با خوندنه نوشته هاش به این پی بردم که بیش از اون چیزی که جلوه میکرد خوبه .دلنوشته هاشو که میخوندم گریه ام میگرفت به حال خودم من بدبخته کزت تو چه دنیاییم و اون کجاس...اونروز کلی وجدان درد گرفتم بخاطر این کارم میدونستم اگه بهش بگم می بخشدم اما دوس نداشتم اعتمادش نسبت بهم از بین بره آخه من اولین نفری بودم که سررسید به دستش رسیده بود.

یه چیز دیگه توقسمت یکی مونده به آخری وضعیت سفیدمثه دیوونه ها پابه پای امیر اشک میریختم.دلخوشیمون همین یه سریال بود که اونم تموم شد...

 

منـ نوشتـ:خداجونمـ آخر اینـ قصهـ چیـ میشهـ؟!!نکنهـ یهـ وقتـ بدتمومشـ کنیـ تا بغضـ اینـ داستانـ رودلمـ بمونهـ...

 حرفـ دلـ نوشتـ:ما آدما حتما باید بمیریمـ تا روحمونـ شادشهـ؟!!اصلا چرا نمیگنـ شادیـ بخوریمـ(!) میگنـ غصهـ بخوریمـ٬ آخهـ روحـ آدما مگهـ چقد جا دارهـ ما کهـ از غصهـ سیریمـ

 

بعدا نوشتـ:یهـ فیلمـ کره ایـ (توزیباییـ) گرفتمـ فعلا دستمـ بندهـ اونهـ٬ واااااااااایـ خدا خیییییـــــــــــــــلیـ خوجملهـ()٬خودمونیما اینـ کره ایامـ ترشیـ نخورند یه چیـ میشند!!(!)

+ سه شنبه یکم آذر 1390در ساعت5 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

پاییز را دوست دارم ...
به خاطر غریب و بی صدا امدنش...
رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش...
خش خش گوش نواز برگ هایش...
صدای نم نم باران های عاشقانه اش...
پاییز را دوست دارم.... به خاطر رفتنش
خیس شدن زیر باران های پاییزی...
بوی مست کننده خاک باران خورده...

 

+ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390در ساعت5 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

مچالهـ کنـ/بشکنـ/بندبزنـ/خط بزنـ/خلاصهـ راحتـ باشـ...

ارثـ پدرتـ نیستـ...دلـ تنهایـ منـ استـ...

منـ نوشتـ:دیگه ازتـ خستهـ شدمـ٬میخوامـ بالا بیارمتـ٬پاتوازدلمـ بکشـ بیرونـ لعنتیـ

منـ نوشتـ۲:ســـــهـ روز دیگه بدنیا میامـ

+ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390در ساعت4 PM #الـ ـ ــ ـي#|

خیلی روز نحصی بود امروز امیدوارم دیگه تکرار نشه.اول صبحی با یه اتفاق وحشتناک شروع شدکه تعریف کردنش جز تنفر واسه من یکی هیچی نداره از ته وجودم به خراب بودن جامعمون پی بردم به اینکه بعضیاواقعا گرگ صفت اندو از انسانیت و وجدان بخصوص شعوووور هیچ بویی نبردن.واقعا واسه خودم متاسفم که تو این دوره زمونه بدنیا اومدم چند و قتی واسم سوال شده بود که چرا خدا مارو تو این وضعیت آفریده و ازمون توقع داره از زندگی ناامید نشیم...

اصلا بیخیالش داشتم میفرمودیم بعد از اون فاجعه(!)خیرسرم به آغوش مدرسه پناه بردم که اونجاهم ناظم محترممون با لی لی بازی کردن روی اعصاب بنده مستفیضمون نمودند از ایشون کمال تشکرو دارم اجرکم عندالله. ایشالا خدا سزاتو بده فریدونی که الکی گیر سه پیچ میدی به من از اول تا آخرصبحگاه لال مونی گرفته بودم در حالت دپرس شدیـــــددوستم گیر داده بود که چته تو امروز اومدم جواب بدم که دیدم یاحضرت فیل خانم فریدونی ناظم محترممون هیکل عالیه رو جابه جا فرموده(به جان خودم همین شکلیه) و به طرف اینجانب هجوم آوردندرفیق شفیق بنده استتارنمودن و در این وسط من مورد حمله اقوام وحشی ببخشید یعنی همون ناظم محترممون قرار گرفتم.این تا اینجاش از یه طرف هم تاریخ ادبیات امتحان داشتیم منم با این حالات دگرگون و خراب هرچی خونده بودم پریدتمام اینا دست به دست هم دادند تا آخراشکم دراومد جاتون خالی از اول تا آخرزنگ مثه بارون گریه کردم٬ به حال و روز خودم و اوضاع خراب جامعه و یه سری موارد دیگه تا حسابی خالی شدم جالب اینجاست که همه کلاسم مشتاق بودند دلیل اشکای منو بدوننداما دریغ از اینکه خودمم بهونه ای واسه گریه کردنم نداشتم پس ترجیح دادم همه تو کف ش بمونند

 

منـ نوشتـ:خدایا از اینـ حسـ شکـ و تردید درمـ بیار یایهـ کاریـ کنـ بتونمـ فراموشـ کنمـ٬گاهیـ واقعا دلمـ واسهـ الهه قدیما تنگـ میشهـ...

دردودلـ نوشتـ:آنشرلیـ همـ نشدیمـ یکیـ ازمونـ بپرسهـ:آنهـ تکرار غریبانهـ ی روزهایتـ چگونهـ گذشتـ؟!!

+ شنبه چهاردهم آبان 1390در ساعت5 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

خدایا میشهـ کمکمـ کنی فقط بخاطرهـ آرزوهامـ بیادتـ نباشمـ...؟؟!!

+ چهارشنبه یازدهم آبان 1390در ساعت7 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

مثل ِ این می‌ماند که یک کاغذ سفید برداری ... بنشینی ... همه نداشته‌هایت را نقاشی کنی ... بگذاری گوشه اتاق‌َ‌ت ... گوشه دلت ... بعد ... هر روز صبح چشمت را که باز می‌کنی، با لبخند نگاهش کنی ... بعد با هم از خانه بیرون بروید ... تمام روز برایش حرف بزنی ... برایش حرف‌های خنده دار بزنی ... خودت به جایش بخندی ... برایش از دل‌تنگی‌هایت بگویی ... خودت به جایش گریه کنی ... آرام بنشینی و نگاهش کنی ... بعد ... یک روز که عصر بود ... که پاییز بود ... که هوا بوی برگ ‍ِ نارنجی میداد ... بلند شوی ... بهترین لباس‌هایت را بپوشی ... دستش را بگیری ... به خیابان بزنید ... هی باران ببارد ... هی تو عاشق‌ شوی ... هی کاغذت چروک بخورد ... هی خیس شود ... هی رنگ‌هاش بریزند ... 

هی تو یادت بیاید ...

+ پنجشنبه پنجم آبان 1390در ساعت1 PM #الـ ـ ــ ـي#| |

سیلوم علیکم(بیشعورگاو خودتی من اینم"مثــــلا") البته بعد از عمری نبودن و نحرفیدن.دلم خسته اش شد از بس حرفاروش سنگینی کردن بالاخره اومدم خالیش کنم

نبودنم روحساب خرابیه این خراب شده(کامپیوترمونو میگم)بودروح و روانمو ریخته بود بهم البته خودش تقصیری نداشتااا سیستمش فسیل شده بود به جان بیژن اگه میدادیمش موزه جزو آثارباستانی محسوب میشد ماهم یه دستی روش کشیدیم نو نوارش کردیم الانم که در خدمت شماییم

ازکجابگم؟؟؟!!!آره مشهده رو رفتیم بدک هم نبود اونقدارم که فک میکردم بدنگذشت امابخاطرهمین مشهد۱چیزبزرگوازدست دادم نگم بهتره داغ دلم تازه میشه

از احوال مدرسه بپرسید که بدنیس بروبچ کلاسمو بجز یک عددشیرین عسل گلوکزهمه خوبند من و مرضی و الی هم که کلاسوآبادکردیم کلا شروشوراشون ما۳تاییم البته کمی تا قسمتی ابری یکی دیگه ام به اکیپمون اضافه شده زیادازش خوشم نمیاد خیلی کارش بچگونه اس سربه سرش که میزاریم میره یه گوشه لپاشو باد میکنه که مثلـــــا قهرکرده از اون دسته دختراس که دوس پسرندیده اند اسم دوستش فرازه یه بار بش گفتیم فراز شبیه گراز چنان بش برخورد که گفتم یاابوالفضل الان عینهو هویج پخته میچسبونتمون به دیوار(چه ربطی داشت!!)بیخیالش.خودمون سه تاروعشقه.

دیروزبردنمون نمایشگاه موادمخدر آقا جاتون خالی سوژه سال شدیم داشتیم یه قسمت از نمایشگاه بود مدل ساخته بودن مو نمیزد با واقعیش با الی داشتیم نگاشون میکردیم رسیدیم به آخریه تاچشمم افتاد بش جیغ زدمو الفرار الی هم پشت سرمن حالاجیغ بزن کی جیغ نزن اون یارو پلیسه هم از خنده ریسه میرفت وقتی مارو دید به جان همین شیرین کام درحدلالیگا وحشت انگیزناک بود مدل یه معتاده روساخته بودند خوابیده بود روزمین باسرنگ داشت تزریق میکرد خدانصیب هیــــشکی نکنه(!)

حرف معتادشد یاد وضعیت سفید افتادم تا این فیلم تموم شه من موهام سفید میشه پیر میشم آخه چقدبرا این امیر حرص بخورم ؟چقد این بشر گناه داره٬چرا هیشکی درکش نمیکنه؟ چرا اینقد خل و چله ؟چرا این خانم شیرین ابروهاش عین پاچه بزه!؟(!) چراااااا واقعا چرااااا؟...؟؟!!ولی دم آقای نعمت الله ولرم با این فیلمش نازشصتت

 

منـ نوشتـ:حرفـ واسهـ گفتنـ زیاده- اما گفتنـ حرفایـ خاکـ گرفتهـ دیگهـ لطفیـ ندارهـ

همینجوریـ نوشتـ:"اونیکهـ دوستـ دارهـ تنهاتـ نمیزارهـ...!!"(!)

 دیشبـ خدا رادیدمـ آنـ گوشـ میگریستـ   منـ نیز گریستمـ هردو یکـ درد داشتیمـ

                                           آدمـــــ ـ ـ ـــ هـــ ـ ـ ــا

+ پنجشنبه پنجم آبان 1390در ساعت1 PM #الـ ـ ــ ـي#| |



طراح :صـ♥ـدفــ